|
بنام آنكه ناقوس قلبش آهنگ محبت مي نوازد
|

کاش هنوز اون قدر بچه بودم که
غصههام تو آغوش مادرم با یه نوازش مادرانه فراموش میشد
دردهامو با یه بوسهی مهربونش...
کاش هنوز اونقدر بچه بودم که
که چینهای چادر مادرم میتونست منو از مشکلات حفظ کنه.
کاش هنوز بچه بودم
اون وقت با گریه دلمو میگرفتم جلوش و بهش نشون میدادم چطور
تا با لبخندی میبوسیدش و
دست میکشید رو موهام.
گونهام رو نوازش میکرد... اشکامو پاک می کرد و
با همون لبخندش آروم می گفت
خوب میشه ببین امروز چقدر بزرگ شدی و
من سرمو میذاشتم رو دامنش تا همه تلخیهام رو از گریه کنم...
میدونم هنوز بلده تکه به تکهی دلم رو آروم کنه
میدونم هنوز میتونه ترک به ترکش رو با مهر پر کنه
میدونم همه عطش دلم رو با عشق سیراب میکنه
میدونم...
ولی میترسم
میترسم غم رو مهمون دل مهربونی کنم که نگاهش مرحم دردهامه
کاش هنوز بچه بودم...
کاش...کاش...
گاه آرزو مي كنم ...
زورقي باشم براي تو
تا بدان جا برمت كه مي خواهي...
زورقي توانا
به تحمل باري كه بر دوش داري،
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه ناآرام باشي
يا متلاطم باشد
دريايي كه در آن مي راني...
اي قشنگ ترين بهانه زندگيم ...
به من بگو مهرو محبت
را از كدامين چشمه زيبايي گرفتيكه خارها را
گل كردي و دلها را عاشق خود ...
انوار كدامين ستاره اي كه روشنايي
چشمانت را از آن گرفته اي
كه با نگاهت شعله عشق را
در جانم افروختي...
صدايت را از كدام مرغ خوش آوا گرفته اي
كه طنين آن مرهم همه زخم هاي من است.
خوابم مياد اما مي ترسم كه بخوابم
مي ترسم كه اگر بخوابم تو را درخواب
ببينم كه از من جدا
مي شوي...


خانه ای ساخته ام...
خانه ای ساخته ام، روی وارستگی دریاها
تکیه بر دامن کوه، سر راه وزش باد بهار
خانه ای ساخته ام روی احساس گیاه
پای دیوار بلورین بهشت
خانه ای ساخته ام ، روی شادابی ایمان
وبه رنگ گل سرخ، زیر باران ستاره
وبه پهنای جهان
خانه ای ساخته ام
خاکش از باغ امید ، آبش از شبنم گل، نم نم ابر
لب یک رود پر آب،که بود خانه سیال هزاران ماهی
خانه ای ساخته ام ...
که به روی در دیوار بلورش
پیچک عاطفه وعشق ومحبت
گل شادی وشعف می روید
آن روز می آید...
روزی که صبح میشود
و بنفشه شراب صورتی را مینوشد.
میدانی ...هیچ نگران مباش
آنروز دیگر بنفشه دلتنگِ تاخیر قطره های شبنم نمیشود .
او خود روز ها و روز هاست که مرده است.
و دیگر حتی باران شدن شبنم نیز به او نمی رسد.

تحمل کردن زیباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم
انتظار آسان است
اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم
زندگی شیرین است
اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم
مشکلات حل میشود ...
اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم
لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو بسوزم و تمام شوم
اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود
اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم
با همه ناباوری هایم ...
تورا باور میکنم
با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم
با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم
تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی ...
گاهی آنقدر غرق آرزو میشویم که فراموش می کنیم خود آرزوی کسی دیگر هستیم ...
بازهم با رگه هایی از اضطراب در دل می گذرم از کنارت
دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را
این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای
قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات، برایت اشک می ریزم
هر چند خنده هایم را شکسته ای
هر چند دلم را میخکوب دیوار سترگ اندوه کرده ای
اما...
اما باز هم دلم برایت تنگ می شود
و هنوز در ذهنم هستی و خواهی بود
وتو ای کاش همه این ها را می دانستی
بی دل و دستار
بی خود و خویش
صاف و صافی
بی انکه چیزی از تو بخواهند
گرچه همه چیز را داده اند به یغما
دل را، جان را، سلام را و خداحافظ را
نترس ! چیزی از تو نمی خواهند
جز یک چکه معرفت
که در این روزگار کیمیاست
کیمیا !